بی بی سی نیوز
پایگاه خبری بی بی سی نیوز خراسان
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ در13/10/2011 طراحی شده است
پایگاه خبری بی بی سی نیوز با افتخار اعلام میکند ما شعارمان اخباری متفاوت است.
برای دیدن اخبار فقط یک کلیک فاصله است.بی بی سی نیوز احوالی خوش برایتان ارزو مند است.سیت از واشنگتن اپدیت میشود.
با تشکر
سجاد رضایی

مدیر وبلاگ :سجاد رضایی
مطالب اخیر
آرشیو وبلاگ
نظرسنجی
از این وبلاگ راضی هستید؟؟




تجاوز سه دوست
ماجرای دختر جوانی که الان در گوشه‌ای از اتاق با خود حرف می‌زد و پدر و مادری که هنوز حقیقت را باور نکرده‌اند.

حالا دیگر شاید همه چیز برایش تمام شده بود بلاهت را او مرتکب شده بود یا پدرش و حتی مادر که لحظه‌ای درنگ نکرده بود تا حرف‌هایش را گوش کند، انگار همیشه و شاید تا همین چند روز پیش هم گمان می‌کردند او همان دختربچه دو ساله‌شان است که کلمات را بریده بریده ادا می‌کند و همه را به خنده وا می‌دارد و باید شکستنی‌ها را از جلو دستش دور کنند تا صدای جرینگ شکستن نیاید.

پدر چه می‌توانست بکند. فقط از کلافگی با بدخلقی به نقطه‌ای موهوم خیره مانده بود مادر هم دست کمی از او نداشت. منصفانه بود که همه تقصیرات را گردن مینا بیندازند یا نه؟دیگر هر چه بود و هر که مقصر بود یا نبود پای آن‌ها به اداره پلیس آگاهی باز شده بود.

پدر مدام خاطره دوران کودکی دخترش از جلو چشمانش رژه می‌رفت عادت داشت که همیشه بگوید، عسل بابا کیه؟ و مینا کوچولو با زبان شیرین کودکانه بگوید: من.

حالا چه شده بود که با سپری شدن زمان و پس از چند سال پدر تهدیدش کرده بود که اگر جیک بزند با کمربند سیاه و کبودش می‌کند و نمی‌گذارد نفس بکشد. پدر حتی خطاب به مادر، طوری که مینا هم بشنود گفته بود:
اگه فقط یک بار دیگه دست از پا خطا کنه، سرشو می گذارم لب جوی و بیخ تا بیخ می‌برم...

مینا تشر خورده شده بود، جرات نداشت حرفش را که تا چند روز پیش آن قدر‌ها هم مخفیانه نبود و حالا راز و حرف دلی پنهانی شده بود به زبان بیاورد حتی جرات نداشت به نزدیک‌ترین دوستش هم بگوید که در رابطه جدیدش باید چه کند و صلاح و مشورت بگیرد. چند هفته‌ای بود که مینا با پسری به نام امید که بلند قامت و سبزه رو بود آشنا شده بود امید خوش صحبت بود و اولین بار مینا او را در یک کتابفروشی دو دهنه واقع در خیابان انقلاب دیده بود کی فکرش را می‌کرد، آشنایی‌ای که از کتابفروشی شروع شده باشد به آن جا ختم شود.

امید یک پراید قرمز هاچبک هم داشت که چند باری همراه مینا با همان پراید رفته بودند گردش و دو مرتبه هم ناهار را با هم در رستوران خورده بودند.

مینا یک روز تردید ودودلی‌اش را کنار گذاشت و دل را به دریا زد و به مادرش گفت:
- مامان، اگه دختری با پسری آشنا شود، دختر بدی است؟

مادر که همیشه کارهای شخصی‌اش برایش بیشتر اهمیت داشت تا مسائل خانوادگی و حتی درد دل‌های شوهرش، با بی‌اعتنایی گفت:
- باید سر اون دختر به زمین خورده باشه که بخواد دوست بشه، مگه این بابات نیست که الان شوهره منه، تازه اسمش تو شناسنامه‌ام هست، خودت ببین چه گلی به سر ما زده مثلاً، اصلاً آدم باید احمق باشه که شوهر کنه، بعدش هم نکنه خبرهایی شده؟

مینا سکوتی چند ثانیه ای کرد و بعد جواب داد:
- نه، همین طوری پرسیدم. آخه فکر می‌کنم یکی از دوستانم تو دانشگاه با یک نفر دوست شده است.

مادر گفت:
- تو که خودت خوب می‌دونی باید دور این چیزها را خط بکشی، بابات اگه بفهمه از خونه می‌اندازدت بیرون. از منم اگه می شنوی همینو بگم که گور بابای این حرف‌ها، مرد خوب اونیه که زیر خاکه.

مینا دیگه هیچ نگفته بود. سه، چهار مرتبه دیگر هم با امید رفته بودند بیرون. امید گفته بود که مهندس الکترونیک است و در یک شرکت خصوصی کار می‌کند. بعد هم وقتی دیده بود مینا از او خوشش آمده بحث ازدواج را پیش کشیده بود.

یک بار دیگر هم مینا دو دل شده بود که همه ماجرا را به مادرش بگوید. مادر چند روزی شک کرده بود که چرا او طولانی مدت با تلفن همراهش صحبت می‌کند بعد گفته بود که پدرش هم به او مشکوک شده است همان شب پدر که انگار از صبح دمغ بود و تو هم، شب که به خانه آمد پیله کرد که چرا این دختر خوابیده است مینا نخوابیده بود به اسم خواب و بهانه خستگی رفته بود تو اتاقش و پتو را هم کشیده بود روی صورتش که مثلاً خوابیده است اما خوابی در کار نبود از ترس پدر و این که احتمال می‌داد مادرش به پدر بگوید برای این که با او رو در رو نشود خودش را به خواب زده بود.

پدر در اتاق مینا را باز کرد و وقتی دید پتو را کشیده روی سرش و جنب نمی‌خورد، در را محکم بست و بعد رو به مادر صدایش را بلند کرد:
- به این دختر بگو همین فردا می رم مخابرات تلفنشو قطع می‌کنم، پول مفت ندارم که این دختره با یه مشت پدر سوخته صحبت کنه، کم پول می‌دم واسه دانشگاهش. اگه عرضه داشت دانشگاه دولتی قبول می‌شد. حالا پول موبایلش را هم من باید بدهم لابد تا چهل سالگی باید تو این خونه بمونه و خرجش گردن من باشه و نون مفت بخوره.

مادر بی‌اهمیت و بی‌تفاوت سیب زمینی پوست می‌کند و زل زده بود به تلویزیون. بعد از سر بی‌اعتنایی یا شاید ترس آبرو تو در و همسایه زیر لب گفت:
- حالا که خوابیده. فردا به خودش بگو. داد نزن آبرومون میره.

پدر انگار مرغی که ناغافل به سمتش سنگ پرانده باشی بیشتر از کوره در رفت و صدایش بلندتر شد:
- آبرو؟ این دختر. هر غلطی دلش می‌خواهد می‌کند، بعد به من میگی آبرو؟ تو اگه سرت می‌شد، دو تا می‌زدی تو دهنش. بهش بگو اگه دست از پا خطا کنه سرشو می‌گذارم روس سینش. با کمربند سیاه و کبودش می‌کنم. حق دانشگاه رفتن ندارد.

مینا صبح زود برای آماده شدن و رفتن به دانشگاه چنان پنهانی از خانه بیرون رفت و پاورچین پاورچین قدم برداشت که هیچ کس نفهمید او دارد می‌رود!

کارآگاه سروان رمضانی با مهربانی نگاهی دوباره به مینا می‌اندازد و می‌گوید:
-آدرس و مشخصات دقیق‌تری از امید نداری؟

مینا همین طور که سرش را پایین انداخته و به موازاییک ‌های کف اتاق خیره شده بود زیر لب می‌گوید:
نه، فقط همین شماره تلفن را ازش دارم که شما هم می‌گوید اعتباری است.

سروان رمضانی می‌پرسد: جایی هم که با او رفتی یادت نیست دقیقا کجا بود؟
دقیقا نه. اما اطراف پاساژ علاالدین بود.همان جایی که گوشی موبایل می‌فروشند.فکر کنم پشتا آن پاساژ بود.می‌گفت پدرش چندتا مغازه بزرگ تو پاساژ دارد.می‌گفت خودش هم طراح و تعمیرکار تلفن همراه است.

سروان روی صندلی اش تکان خورد، آهی کشید و با تاسف پرسید:
-چرا به این فکر افتادی که باهاش فرار کنی؟
مینا بغضش را فروبرد ترکید:
- من نمی‌خواستم باهاش فرار کنم. چند مرتبه خواست به مادرم بگویم و با او مشورت کنم. حرفی نبود که بتوانم به هم کس بگویمش. با دختر همسایه‌مان صحبت کردم. مادرم کلا از مرد‌ها متنفر است. اما دختر همسایه‌مان حتی با اینکه از شوهرش جدا شده بازهم از مرد‌ها بد نمی‌گوید. او به من گفت که می‌توانم با امید دوست باشم. بهم گفت اگه می‌خواهم بفهمم که مرا دوست دارد یا نه ازش بخواهم که برایم هدیه بخرد.

من چند روز بعد از آشنایی‌ام با امید بهش گفتم که سه روز بعد تولدم است. امید هم درست سه روز بعد که همدیگر را دیدیم یک دسته گل بزرگ با یک حلقه طلا برای من خرید.حلقه طلا را تو کشوی میز اتاقم پنهان کردم و دسته گل را هم از ترسم نزدیکی‌های خانه‌مان انداختمش توی جوی آب و فقط یک گلش را یادگاری نگه داشتم. اون روزی هم که فرار کردیم، قرار نبود فرار کنیم.یعنی امید هیچ چیزی به من نگفته بود. به هوای غذا خوردن سوار ماشین امید شدیم و رفتیم آبعلی. بعد هم امید گفت که بد نیست یه سر بریم شمال و تا غروب نشده برگردیم.
اما شب شد و با تاریکی خوردیم. امید گفت که چراغ ماشینش سوخته و الان هم تعمیرگاه بسته‌اند و این طوری اگه برویم تو جاده خطرناکه و حتما تصادف می‌کنیم. بعد هم گفت که نگران نباشیم و آن شب را می‌رویم تو ویلای یکی از دوستان پدرش.

اما وقتی رفتیم تو ویلا دیدم سه پسر دیگر هم آنجا هستند..... هرچه جیغ زدم بی‌فایده بود.اصلا صدایم به هیچ جا نرسید.
سروان پرسید: نشانی وبلا را بلدی؟ تو کدوم شهر شمال بود؟
مینا با هق هق جواب داد:
- نه، هیچی یادم نمی‌آید. هوا تاریک بود و نفهمیدم از کدام طرف رفتیم.
- سروان رمضانی چند برگ کاغذ را گذاشت جلو مینا تا او پایین حرف‌هایش را امضاء کند.

بیرون پدر دست کرده بود بین موعایش و به نقطه‌ای خیره شده بود. مادر هم دست کمی از او نداشت. انگشت به دهان و حیران عین خوابگرد‌ها تو راهرو اداره آگاهی آهسته قدم می‌زد. گرچه حدود یک ماه و نیم طول کشید تا از روی چهره نگاری امید و سه همدستش دستگیر شوند، اما مینا گوشه‌گیر شده بود و گاهی با خودش حرف می‌زد و دیگر قدرت اشک ریختن نداشت.




نوع مطلب : حوادث، اخبار استان، استان تهران، 
برچسب ها : تجاوز، سه، دوست، دختر جوان، پلیس آگاهی،
لینک های مرتبط :
          
جمعه هشتم شهریورماه سال 1392
متهمان آزارجنسی دختر جوان
مردانی که متهم هستند دختری جوان را ربوده و مورد آزار جنسی قرار داده‌اند با نقض حکم‌شان از سوی دیوان‌عالی کشور یک‌بار دیگر پای میز محاکمه می‌روند.



 دختر جوانی6 سال پیش به ماموران پلیس شکایت کرد و مدعی شد توسط دو مرد جوان مورد آزار جنسی قرار گرفته ‌است. این دختر گفت: با دو پسر جوان آشنایی داشتم.

آنها هم‌محلی من بودند. «سعید» با من دوست بود و می‌خواست با هم رابطه داشته‌باشیم اما من هیچ وقت قبول نکرده ‌بودم تا اینکه روز حادثه منتظر ماشین بودم باران شدیدی هم می‌بارید سعید من را در خیابان دید و گفت می‌خواهد کمکم کند. او مرا سوار ماشین کرد و گفت به خانه می‌برد، من هم به او اعتماد کردم و سوار ماشین شدم. در راه او به سمت یک تره‌بار که تعطیل بود پیچید و درهای ماشین را قفل و به من تعرض کرد من جیغ کشیدم و کمک خواستم اما فایده‌ای نداشت کسی آنجا نبود.

این دختر در ادامه اظهاراتش به ماموران گفت: «سعید سپس برای دوستش که در آژانس کار می‌کرد پیام کوتاه فرستاد و او را هم خبر کرد. بعد دست و پای من را با طناب بست و گفت اگر صدایی از تو بشنوم می‌کشمت با این حال من جیغ می‌کشیدم و دنبال راهی بودم که خودم را از این مخمصه نجات بدهم.

تا اینکه «حمید» هم سررسید. او به من گفت: هر کاری می‌گوییم انجام بده و خودت را به دردسر نینداز. قبول نکردم و مقاومت کردم و گفتم من اجازه نمی‌دهم هر کاری دوست دارید بکنید. یکدفعه حمید شیشه‌ای را شکست و تکه تیز آن را برداشت و به سمت من گرفت. آنها می‌خواستند من را بکشند به همین خاطر هم مجبور به سکوت شدم و دیگر نتوانستم مقاومتی از خود نشان بدهم. این دو مرد رفتار خیلی بدی داشتند و آسیبی که به من وارد کردند آنقدر شدید بود که تا ماه‌ها بعد از این ماجرا برای درمان پیش دکتر می‌رفتم تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم علیه آنها شکایت کنم تا به سزای عمل‌شان برسند.

پلیس با توجه به شکایت ارایه شده تحقیقات خود را آغاز کرد و متوجه شد این دو متهم از اهالی اسلامشهر هستند. ماموران با شناسایی مخفیگاه این دو نفر آنها را بازداشت کردند. دو مرد جوان در اعترافات خود جزییات را توضیح دادند و قبول کردند دختر جوان را ربوده و مورد آزار قرار دادند. با انتقال متهمان به شعبه 79 دادگاه کیفری استان تهران تحقیقات از آنها آغاز شد.

سعید اتهامات را قبول کرد و گفت دختر جوان را با تهدید و زور وادار به تمکین کرد اما محمد این اتهام را نپذیرفت. سرانجام جلسه محاکمه تشکیل شد و دختر جوان در جلسه دادگاه و قبل از حضور متهمان یک‌بار دیگر جزییات تعرض را توضیح داد و گفت: آنها به‌شدت به من آسیب رساندند و هرچه خواهش و التماس کردم فایده‌ای نداشت حتی از در تهدید وارد شدم ولی باز هم آن دو اعتنایی نکردند. وقتی که من را مورد آزار قرار دادند و متوجه شدند نمی‌توانم حرکت کنم با ماشین مرا به سمت خانه بردند و مقابل منزل‌مان رهایم کردند. چند روزی خیلی بدحال بودم تا اینکه مجبور شدم پیش دکتر بروم. بعد هم که شکایت کردم پزشکی قانونی من را مورد معاینه قرارداد و تایید کرد مورد آزار جنسی قرار گرفته‌ام. دو متهم در ادامه در جایگاه حاضر شدند آنها اتهام را رد کردند و مدعی شدند آنچه در جلسات بازجویی گفتند دروغ است البته متهمان قبول کردند با دختر جوان رابطه داشتند اما گفتند این رابطه عنف نبود. هرچند متهمان و وکلایشان اتهام را انکار کردند اما هیات قضات آنها را مجرم شناختند و هر دو نفر را به اعدام محکوم کردند.

با اعتراض متهمان دیوان‌عالی کشور پرونده را مورد بررسی قرار دادند آنها رای صادره را نقض کردند و خواستار مواجهه حضوری متهمان با شاکی پرونده شدند. قضات دیوان‌عالی اعلام کردند از آنجایی که شاکی حاضر به دیدن متهمان نیست بنابراین نمی‌توان رای صادر کرد و حتما باید آن دونفر را ببیند و تایید کند آنها متجاوز هستند. پرونده یک‌بار دیگر به جریان افتاد و هیات قضات جدید با ریاست قاضی کشکولی پرونده را مورد بررسی قرار دادند آنها هم به‌رغم انکار متهمان مدارک را برای اثبات تجاوز به عنف کافی دانستند و یک‌بار دیگر متهمان را به اعدام محکوم کردند.

حکم دوباره مورد اعتراض قرار گرفت و دیوان‌عالی کشور بار دیگر پرونده را مورد بررسی قرار داد و باز هم حکم نقض شد چراکه قضات دیوان‌عالی اعلام کردند درخواست دیوان‌عالی کشور در مورد مواجهه حضوری شاکی و متهمان اتفاق نیفتاده ‌است. آنها همچنین رای صادره را درست ندانستند و خواستار رسیدگی پرونده در شعبه هم‌عرض شدند. به این ترتیب پرونده به شعبه 77 دادگاه کیفری استان تهران فرستاده شد و دو مرد به‌زودی یک‌بار دیگر به اتهام تجاوز به دختر جوان محاکمه می‌شوند.




نوع مطلب : حوادث، 
برچسب ها : متهمان، آزار، جنسی، دختر جوان، محاکمه،
لینک های مرتبط :
          
جمعه سی و یکم شهریورماه سال 1391

شرق: دختر جوانی شامگاه چهارشنبه، ۲۳ آذر سراسیمه و مضطرب وارد کلانتری جوادیه تهران شد و به افسر نگهبان گفت توسط دو مرد مورد تعرض قرار گرفته است. این دختر ۲۹ساله که به شدت گریه می‌کرد درباره واقعه‌ای که برایش رخ داده بود، گفت: «من در شرکتی در خیابان ولیعصر کار می‌کنم و امروز بعدازظهر وقتی کارم تمام شد، به خیابان آمدم تا به خانه برگردم اما یک سارق به من حمله کرد و گوشی تلفن‌همراهم را از دستم قاپید.

تجاوز به دختر جوان در میدان تره‌بار !
من هرچه دنبال آن سارق دویدم و جیغ و فریاد کردم، فایده‌ای نداشت و آن فرد فرار کرد. درحالی‌که به شدت ناراحت بودم، کنار خیابان ایستادم تا سوار تاکسی شوم. مسیرم را به یک پراید شخصی گفتم و راننده توقف کرد. یک مسافر مرد هم در صندلی جلو نشسته بود و من هم اعتماد کردم و سوار شدم. داخل ماشین به خاطر اتفاقی که برایم افتاده بود، شروع به گریه کردم. راننده وقتی این صحنه را دید، سر صحبت را باز کرد و من هم اتفاقی را که برایم رخ داده بود، شرح دادم.»

دختر ۲۹ساله ادامه داد: «همان‌طور که مشغول صحبت بودیم، راننده از مسیر اصلی خارج شد و به یک خیابان فرعی پیچید. من به این کار او اعتراض کردم اما گفت به محض اینکه مسافر دیگرش را پیاده کند، دوباره به خیابان اصلی برمی‌گردد. به این ترتیب به راهش ادامه داد و ناگهان مردی که در صندلی کنار راننده نشسته بود، به صندلی عقب پرید.

او چاقویی را از جیبش درآورد و زیر گلویم گذاشت و گفت اگر صدایم دربیاید من را می‌کشد. به شدت ترسیده بودم و تمام بدنم می‌لرزید. چاره‌ای غیر از سکوت نداشتم. آن مرد سرم را زیر صندلی فروبرد و چند دقیقه بعد وقتی پراید متوقف شد، دیدم کنار یک سوله میوه‌وتره‌بار هستیم. آن دو مرد من را به زور از ماشین پیاده کردند.

من خیلی التماس کردم تا کاری با من نداشته باشند و رهایم کنند ولی توجهی به حرف‌هایم نداشتند و به طرز فجیعی به من تعرض و بعد دوباره به زور سوار پراید کردند و وقتی به بلوار فرهنگ رسیدیم، مرا از ماشین بیرون انداختند. من شوکه و وحشت‌زده بودم و نمی‌دانستم چه کار کنم برای همین تصمیم گرفتم به کلانتری بیایم و شکایت کنم.»

افسر نگهبان کلانتری بعد از شنیدن حرف‌های دختر جوان پرونده‌ای را تشکیل داد و به دستور دادیار شعبه سوم دادسرای جنایی پایتخت، کارآگاهان اداره ۱۶ پلیس آگاهی موظف شدند تحقیقات‌شان را برای ردیابی و دستگیری متهمان آغاز کنند. آنها با اطلاعاتی که شاکی در اختیارشان قرار داد، صبح روز سه‌شنبه هفته پیش توانستند پراید موردنظر را شناسایی و آن را متوقف کنند.

راننده ۲۲ساله پراید تحت بازجویی قرار گرفت و خودش را بی‌گناه خواند اما ادامه یافتن بازجویی‌ها سبب شد او به تعرض به دختر جوان اقرار و همدست ۲۳ساله‌اش را معرفی کند. به این ترتیب، نفر دوم نیز به دام افتاد. این دو متهم که کارگر میوه و تره‌بار هستند، صبح روز چهارشنبه توسط دادیار پرونده تحت بازجویی قرار گرفتند. آن دو بار دیگر همه چیز را انکار کردند اما وقتی با دختر جوان مواجه شدند، جرم‌شان را گردن گرفتند.

یکی از متجاوزان در اعترافاتش گفت: «آن روز وقتی کارمان در میدان تمام شد، تصمیم گرفتیم کمی با ماشین در شهر پرسه بزنیم. وقتی دختر جوانی را دیدیم که به تنهایی کنار خیابان ایستاده و منتظر تاکسی بود، او را سوار کردیم. آن دختر شروع به گریه کرد و سر صحبت باز شد همین مساله باعث شد وسوسه شویم و او را با کشاندن به محل کارمان مورد تعرض قرار بدهیم.»





نوع مطلب : حوادث، 
برچسب ها : تجاوز، دختر جوان،
لینک های مرتبط :
          
شنبه سوم دیماه سال 1390





صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی